تبليغاتX
پیچک و سبز زندگی
از تولد زمینی تا صعود آسمانی
                                                بنام خداوند بخشنده مهربان

آیا فهم و شعور آدمها به سرعت علم و تکنولژی پیشرفت میکنه ؟ فرهنگ و تمدن چی٬ به سرعت علم

و تکنولژی پیشرفت میکنه ؟ سیاست چطور ؟ اصلا اینا ارتباطی به ژنتیک ما داره ؟ گیر کار کجاست ؟

به دور از تمام اتفاقهایی که در اطرافمون و دور دنیا میافته یه گوشه نشستیم و تصمیم گرفتیم که مسأله

رو از محور مرغ و تخم مرغ حل کنیم .

داشتیم حسابی تو  آتیش چرا و چه کنیم میسوختیم که یارو رهگذر گفت ای بابا٬ گذشته ها گذشته

 الآن رو ببینید که داریم  تخم ۲ زرده میکنیم. 

                                                     سبز باشین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 12:2  توسط ( 3پنج ) | 

بنام خداوند بخشنده مهربان

یه چندتا مطلب نوشتم و کلی هم تو ذهنم آماده دارم برای نوشتن که همشون هم حقیقت داشتن و

دارن اما بعضی ها میگن اینها همه تکراریست. من هم در جوابشون میگم مگه زندگی چیزی جز تکرار

مکررات هست ؟ تکراری که مدرن تر شده و میشه٫  یعنی فقط شکل و عملش نسبت به زمان فرق

میکنه ولی در اصل٫  ذات و نیّت همون هست که بوده.

مثل نصیحت که در قدیم با زور تفهیم میشده یا بعد ها برای گفتن نصیحت از مثال و نتیجه  تجارب

زندگی استفاده میکردن و یا حالا که با علم و آگاهی در قالب منطق اونو توضیح میدن٫ مهم این است

که ذات و نیّت عمل هنوز همون هست که بوده.

 اگه هواپیمایی که شما با اون در حال سفر هستین دچار یک نقص فنی اساسی بشه یا موتورهاش

آتش بگیرن و از کار بیافتن و هواپیما با تکانهای ناهنجار و وحشتناک زیر و رو بشه٫ آدمها و همه چی به

هم بریزن و هواپیما شروع به سقوط  کنه٫ شما جز زنده موندن آرزوی دیگه ای میکنید ؟

و یا اگه توسط امداد غیبی یا معجزه یا شانس یا تجربه کاپیتان هواپیما٫ شما جون سالم به در ببرین از

اون معرکه٫ آیا هیچ وقت سفر نخواهین کرد دوباره ؟

یا اگه ...                                                                                                                        

سبز باشین

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 12:6  توسط ( 3پنج ) | 

بنام خداوند بخشنده مهربان

طبق آدرسی که داده بود تو یکی از بعد از ظهرهای گرم تابستون رفتم فلکه آخر خزانه برای دیدنش٫

کوچه ها پر از بچه بود که اینور اونور میدویدن و دوچرخه بازی می کردن. همین که اومدم زنگ خونه رو

بزنم یکی از بالا گفت بابا در میزنن٫ صدای یه بچه ۷ ٫ ۸ ساله بود که سرشو از پنجره بیرون کرده بود و

 منو نگاه میکرد٫ یه لبخندی زد و بعد هم مشغول تماشای بچه های دیگه شد.

 با تعارف آقایی که در رو باز کرد رفتم داخل٫ متوجه شدم که دوست شفیق من منزل تشریف ندارن و

ایشون هم برادرش هست. منو به اطاقی هدایت کرد که معلوم بود اطاق خودش هست چون سعی

 کرده بود تمام وسایل منزل رو همونجا جا بده. یه دفعه چشمم به همون بچه افتاد٫ جاشو همونجا جلوی

پنجره ای که تا کف اطاق امتداد داشت انداخته بودن٫ دراز کشیده بود و دستهاشو به طور عجیبی تکون

میداد و با یه ذوق خاصی بیرون رو تماشا میکرد.

اون اقا گفت اگه اوایل برج تشریف میاوردین هر کجا و هر طور که بود زود می اومد خدمتتون اما متاسفانه

چون آخرهای برج تشریف آوردین فکر نکنم که سر و کله اش این اطراف پیدا بشه. گفتم اشتباه میکنید٫

من طلب کار نیستم٫ گفت میدونم فقط برای این گفتم که بدونید چرا خونه نیست. معلوم بود که بنده

خدا دل پری داره٫ بازم این پول لعنتی مشکل ساز شده٫ گفتم پس مزاحمتون نمیشم٫ گفت ای آقا

چایی ما نمک نداره یه چند دقیقه ای هم بد بگذرونید.

بچه با یه ذوق خاصی بلند داد زد بابا دوچرخه دوچرخه٫ بابا گفت چشم پسرم٫ یه چند روزه دیگه صبر

کنی دوچرخه سواری میکنی. رو به من کرد و گفت٫ نمیدونم تاوان چه کسی یا چه گناهی رو دارم پس

میدم٫ زنم قهر کرده و رفته٫ اینجا هم خونه پدرم هست که به خاطر تنگ کردن جاشون هر روز کلی قرقر

میکنه برام٫ اینم از بچه ام که تا گردن فلج هست٫ دارم با یه مشت چوب و تخته یه گاری براش درست

میکنم تا حد اقل عقده دوچرخه به دلش نمونه.

خداوندا این چه عشقیست که تو در دل این بچه فلج انداختی ؟ چرا باعث آنی که مثل مار خودش رو لب

پنجره بکشه و با یه عشق و ذوق خاصی بازی بچه های دیگه رو ببینه و حسرت بکشه ؟ مگه اون

نمیدونه که توان دوچرخه سواری و بازی رو نداره ؟ نکنه لذت میبری از عذاب دادن هر روز اون بچه و

خانوادش ؟   آخه چرا ؟   چرا ؟

 

                             سبز باشین                             

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 13:14  توسط ( 3پنج ) | 

بنام خداوند بخشنده مهربان

یکی از بچه های محل جلوم رو گرفت و گفت کجایی پسر ؟ چندنفر اومدن و میگن ما رفیقهای ۳پنج

هستیم٫ رفیقهای آبی خاکیش. اما راستش قیافه هاشون  ۲ مجهولی میزنه٫ سر و وضعشون هم

نشون میده که از شروع آسفالت اومدن٫ الان هم تو باغ منتظرت نشستن٫ پرسید مطمئن هستن یا

نه ؟ گفتم خیالت راحت باشه از اون آبی خاکی گفتنشون معلوم که رفقای قدیمی هستن. پرسید

 آبی خاکی دیگه چیه ؟ گفتم داستانش بر میگرده به زمان منطقه .

یه احساس عجیبی داشتم٫ نمیدونم خوشحال بودم یا نگران آخه سالها بود که ندیده بودمشون

مخصوصاَ دسته جمعی٫ با عجله رفتم باغ٫ فقط یکیشون آبی خاکی بود بقیه از بچه محلهاش بودن.

بعد از کلی چاق سلامتی و تعارف بازی بردمشون خونه٫ وقتی که رفتیم تو  یه دفعه سر جاشون

میخکوب شدن٫  میخ در و دیوار و تزءین و دکور خونه شدن. یکیشون رو بغض گرفت و اون یکی هم چند

قطره ای اشک نا خدا گاه ریخت و یکیشون هم به متلک گفت این کجا و آن کجا .

 یه مقدار که نشستیم متوجه شدم که اصلاَ راحت نیستن پس بهونه گرمای هوا رو  آوردم و گفتم باغ و

عشق است که یک صدا گفتن آره٫ طبیعت و عشق است.

اون روز خیلی خوش گذشت مخصوصاَ به اونها٫ کلی خوردیم و شوخی کردیم٫ گفتیم و خندیدیم٫ خلاصه

اینکه  کلی صمیمی تر شدیم٫ تا شب موندن و بعد هم موقع رفتن گفتن که ما بعضی موقعها میاییم کوه

ایرادی نداره که به تو هم سری بزنیم ؟ گفتم ایرادش اینه اگه سالی یه بار بیایین کوه٫ خندیدن و دوست

آبی خاکی گفت زندگی یعنی این٫ قدرشو بدون. گفت اگه افتادی سر پاینی ترمزو بیخیال شو به ما

سری بزن٫ از دعوتش تشکر کردم و اونها رفتن.

راستی که دنیا خیلی کوچیک هست و دنیای آدما هم کوچیک٫ هر کسی تو دنیای خودش انسان و

زندگی و سلامت هر دوشون رو یه طوری می بینه٫ دوست آبی خاکی اونطور٫ من اینطور و

شما هم اللهُ اعلم.            

 سبز باشین

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 15:6  توسط ( 3پنج ) | 

ادامه از قبل :                                                                                                                      

بعد از مدتها خونه نشین بودن و غصه خوردن با زور و فشارهای بی وقفه خانواده   دختر بیچاره رو راهی

خونه شوهر کردن٫ شوهری که به انتخاب خودش نبود٫ شوهری که بعد از مدتی معلوم شد معتاد

 هست و صاحب یه زن و یکی ۲ تا  بچه دیگه هم هست.

دختر بیچاره هر روز توی یه اطاق کوچیک و مرطوب مستاَجری حوالی خیابون گمرک متحمل بحث و دعوا٫

کتک و کتک کاری٫ اذیت و آزار٫ ریاضت و مکافات و ...  بود. اینها نه تنها از طرف شوهرش اتفاق می افتاد

بلکه از طرف زن اولی هم که هر چند روز یه بار می اومد اونجا اتفاق می افتاد٫ خلاصه اینکه یه زندگی

جهنمی که هر روز خدا  خون و اعصاب در حال جوشیدن بود. 

با شرایط سخت و دشوار همینطور ترس و وحشت٫ دختر بیچاره صاحب ۲ تا بچه شد٫ یه پسر و یه دختر .

 ۲ تا بچه که شکل و ظاهری  وحشتناک داشتن٫ سرهای بزرگ و ۳ ضلعی مثل مثلث که اصلا هیچ

تناسبی با بدنشون نداشت و چشمهای بزرگ اما دماغ و دهن بسیار کوچیک٫ با این تفاوت که پسر قد

بسیار بلندی داشت و بدنی نرم و شل  اما دختر قد خیلی کوتاه و بدنی سفت و سخت.

بعد از رفتن شوهر به زندان بخاطر اعتیاد٫  با ارث کمی که بهش رسیده بود یه تیکه زمین ۲۰ متری در

حومه تهران نزدیک جایی که آشغالها و زباله ها رو اونجا میریزن خرید٫ جایی که بعضی موقعها اجساد

مرده آدمها توسط پلیس در بین اون آشغالها پیدا میشد.  ۲ تا اطاق روی هم ساخت و یکیش رو اجاره داد

 و یکیش رو هم خودش نشست٫ همونجا کار خیاطی میکرد و گذران زندگی.

امروز در رفاه کامل نشستم و این مطلب رو مینویسم در حالی که او  و امثال او در رنج و سختی

گذران زندگی میکنند.

پس خداوندا از تو میپرسم :  به کدامین گناه اینگونه شدند و ما چنان نشدیم ؟

پس بگو  چیست و کجاست حکمت تو در این حکایت ؟

سبز باشین       

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 12:23  توسط ( 3پنج ) | 

ادامه از قبل :                                                                                                                      

گوشی تلفن رو برداشتم٫ خانمی که به عنوان ور دست تو خیاطی اون کار میکرد از اونور خط با یه غم

محسوس و ملتمسانه ای گفت٫ آقا به داد برسین٫ برادراش اومدن اینجا  با داد و فریاد و آبرو ریزی مغازه

رو بستن٫ چند وقتی هم هست که دختر بیچاره رو زندونی کردن٫ می ترسم که یه بلا‌‌ئی سر خودش

بیاره٫ لطفاَ یه کاری بکنید.

رفتم سراغش٫ بلآخره تونستم ببینمش٫ خیلی داغون بود٫ یه تیکه کاغذ گذاشت تو دستم و گفت فردا

ساعت ۲ بیا به این آدرس٫ با عجله از من دور شد.

نزدیک ساعت ۲ بود که رسیدم٫ قرار تو یکی از محله های نازی آباد بود٫ صدای نوحه و آه و فقان

و گریه همه جا رو پر کرده بود٫ شوکه شده بودم٫ آخه نه اون محله و نه اون خونه و نه اون آدمها رو

میشناختم!!! اصلاَ چرا اینجا قرار گذاشته بود ؟ با صدای کسی که گفت آقا فاتحه یادت نره به خودم

اومدم و سینی خرما رو جلوم دیدم٫ یه خرما برداشتم٫ یه فاتچه از ته دل خوندم و منتظرش نشستم.

نمیدونم که از کجا سبز شد یه دفعه٫ سلامی کرد و گفت بیا دنبالم٫ یه خورده پایین تر یه کنجی

نشستیم٫ لباس سیاه تنش بود٫ چشمهاش کاسه خون بود و گود رفته بود٫ این اون دختری نبود که

 دفعه آخر دیده بودمش٫ داغون داغون بود. بهش گفتم سیاه چرا ؟ اینجا چرا ؟ چرا مغازه رو بستن ؟

آروم آروم با گریه گفت٫ حدود ۳ هفته پیش قبل از اینکه شنل قرمز برگرده سر خدمتش٫ آخه اون سرباز

بود٫ بعد از تحصیلات دانشگاهیش رفته بود خدمت. ما با هم رفته بودیم بیرون و در مورد قرار خاستگاری

صحبت میکردیم که از قرار معلوم یکی از آشنایان ما رو دیده و به داداشم اینا گفته٫ اونها هم از رابطه ما 

خبر نداشتن پس منو کتک زدن و مغازه رو هم بستن و خواستن که به خاطر این بی آبرویی  من خونه

نشین بشم.

اینجا و این عزا رو هم که میبینی٫ یه دفعه بد جوری گریه اش گرفت٫ شیون و فقان همراه با گریش آتیش

به جون آدم میزد٫ طوریکه من رو هم بغض گرفت٫ دوست داشتم مثل اون یه رودخونه گریه کنم. با گریه

گفت برای شنل قرمزه٫ آخه تو جبهه شهید شده و منو به خاک سیاه نشونده.

ادامه دارد ...  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 20:14  توسط ( 3پنج ) | 

بنام خداوند بخشنده مهربان

سالها پیش بود که دیدمش٫ از من بزرگتر بود٫ نه زشت رو بود نه زیبا رو ٫ در کل یه چهره معصوم و

معمولی داشت.  خوش برخورد و مهربون٫ صورت بشّاش و خنده رو ٫  اندام باریک و متوازن

که حتی نوع نشستن او بروی صندلی نمایانگر تناسب اندام و سلامت او بود. بسیار پر انرژی٫ با

احساسات پاک و لطیفی که بر آمده از ارزشها و عاشق پیشه گی  او بود.

دیپلم خیاطیش رو تازه گرفته بود و یه مغازه کوچیک خیاطی هم تو پایین شهر زده بود که کارش هم

 خوب گرفته بود ولی خودش میگفت که خیلی بد شانس هست و تو  زندگی همیشه بد میاره٫ چراشو

هم نمیدونه .

  یه روز خیلی اتفاقی دیدمش٫ باورم نمیشد٫ خیلی فرق کرده بود٫ بالغ تر و با نشاط تر به

نظر میرسید. جویای حال و زندگیش شدم٫ گفت که بهتر از این نمیشه٫ رو پای خودش ایستاده و از 

مغازه هم درآمد کافی داره و در ضمن اون شازده شنل قرمز رویاهاش رو هم پیدا کرده که قرار بزودی 

با هم ازدواج کنند. خیلی خوشحال شدم و براش آرزوی سعادت و پیروزی کردم٫ از همدیگه خدا حافظی

کردیم و او رفت.

 تو صف طول و دراز اتوبوس به خودم گفتم با اون پدر و مادر بیسواد و دهاتی و اون برادرها و خواهر های

متعصب و دیوانه٫ این دختر محشر هست و باور نکردنی٫ ته دلم افسوس خوردم و آهی کشیدم که ای

کاش همسر آینده من یکی مثل اون باشه.

یه بار تعریف کرد که چطور اهالی خانواده او رو کتک میزنن و اذیتش میکنن٫ چطور بهش زور میگن و چپ

 و راست دستور میدن٫ و اون با تمام این مشکلات تونسته درس بخونه و دیپلم بگیره و حالا اهل خونه

 به این و اون پوز میدن که دخترمون دیپلمه هست. میگفت که دیپلم من حکم دکترا داره براشون چون

 در اطرافیانشون دیپلمه ندارن. 

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 19:14  توسط ( 3پنج ) | 

بنام خداوند بخشنده مهربان

بعد از مدتها گرفتاری و فشار های جانبیش بلاَخره فرصتی پیش اومد که یه چند روزی برم بیرون از شهر 

تو دامن پاک و ناب و زیبای طبیعت و توی اون فضای دل انگیر یه دل سیر استراحت کنم و سبک بشم.

وقتی که به بالای یه تپه نه چندان بلند رفتم و از اونجا به اطراف دور و نزدیک خیره شدم٫  ِپرسپکتیوی

از تصاویر زیبای جانداران و غیر جانداران در اون طبیعت شگفت انگیز روبروی چشمام ترسیم شد. 

ناخداگاه منو به سالها پیش برد و تمام خاطرات تلخ و شیرین و اتفاقات مهمی که از کودکی تا به

امروز برام  اتفاق افتاده بودن که حتماً و ۱۰۰٪  در زندگیم ٫ روح و روانم و در شکل گیری شخصیت من

 نقش مهمی رو ایفا کرده بودن ٫ همه و همه مثل تصاویر اسلاید شده از نظرم گذشتن.

باورش سخت بود ٫ زندگی ۳۰ و اندی ساله من ۳۰ و چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا به اتمام برسه در

تخیِِّلاتم . این همه سال زندگی فقط نیم ساعتش مفید واقع شده ٫ برای این نیم ساعت سالهای سال

 قلب و دغل بازی و ..... خجالت آوره.

این همه دغل بازی و خودخواهی برای پولی که مثل کاغذ توالت  می مونه٫ آیا ارزششو داشته ؟

توان ایستادن نداشتم٫ روی زانوهام نشستم و به آسمون نگاهی انداختم و دستهامو به طرفش دراز

کردم و از ته دل فریاد زدم :

خداوندا ٫ این بنده ضعیف و ناتوانت طلب بخشش داره٫ ببخش منو ٫ توبه منو پذیرا باش ٫

در حضورت و در درگاهت یکباره دیگه ملتمسانه طلب بخشش میکنم٫ لطفاَ ببخش منو ٫

ببخش.

 

سبز باشین          

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 16:42  توسط ( 3پنج ) | 

بنام خداوند بخشنده مهربان

اون شب مثل همیشه تک و تنها تو خونه نشسته بودم و تلویزیون نگاه میکردم٫ یه نیم نگاهی به

ساعت انداختم٫ پاسی از نیمه شب گذشته بود٫ دیگه وقت خواب بود.

همین که بلند شدم یه دفعه  همه جا تاریک شد٫ تاریک که چه عرض کنم٫ همه جا سیاه سیاه شد.

 معمولا اینجا برق نمیره اما اون شب بطور عجیبی برق رفت. چشمهام هیچ جا رو نمیدید٫ با کمک در و

دیوار خودم رو به اطاق خواب رسوندم و رو تخت دراز شدم.

مدتی بی حرکت رو تخت دراز بودم تا چشمهام به تاریکی عادت کنه٫ سکوت محض همه جا رو 

فرا گرفته بود تنها چیزی که میشنیدم صدای بریده بریده نفسهام بود٫ هیچ وقت رنگ سیاه رو

به اون سیاهی ندیده بودم و تصور نمیکردم.

سیاهیی که منو در خودش غرق کرد و به فکر فرو برد٫ یواش یواش لغزش و سریدن قطره های

سرد عرق رو از روی پیشانی به سمت پایین گونه هام و از روی سینه به سمت شکم و

پهلوهام حس میکردم٫ قلبم سریعتر میزد و نفسهام هم تندتر شده بود.

برای چند لحظه یا دقیقه ای مرگ رو احساس کردم٫ مرگ نابهنگام رو ٫ مرگی که با اومدنش تمام اراده و

قدرت رو  چه در این دنیا و چه در اون دنیا ازم میگیره در واقع همه چیز رو میگیره. تنها چیزی رو

که باقی میزاره ترس و  وحشت هست. ترس و وحشتی وصف نشدنی.

 

سبز باشین                     

+ نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 5:52  توسط ( 3پنج ) | 

بنام خداوند بخشنده مهربان

صبح زود از خونه زدم بیرون آخه خیلی کار داشتم که باید انجام میدادم٫ همه کارهای عقب افتاده رو که 

از روی تنبلی و بیحالی مدام به فردا و پس فردا انداخته بودم رو سرم خراب شده بودن٫ باید رسیدگی

 میشدن. پس به خودم گفتم با وجود کلی ارباب رجوع و آهستگی کارمندان در ادارات و ترافیک سنگین

 مرکز شهری بهتر اینکه یه مقدار بیشتر عجله کنم تا بلکه بتونم ۲ یا ۳ تا از کارها رو انجام بدم.

راستش هیچ وقت از انجام کارهای اداری خوشم نمیاد چون هم وقت تلف کن هستن و هم کسل کننده

و از همه مهمتر اینکه یک احساس وابستگی و در بندی میکنم٫ احساس میکنم که من با این همه ادعا

و استقلال و آزادی که هر روز در عالم خودم دارم هیچ هستم یعنی اینکه همش بیخود و یه سراب بیشتر

 نیست. احساس میکنم که دستهاشون رو به دور گردنم حلقه زدن و هر وقت اراده کنن با یه فشار منو

از نفس کشیدن محروم میکنن.

با اون همه عجله و فکر و خیال که دیرم نشه یا اینکه درست میشه یا نمیشه٫ سعی میکنم که گامهامو

 بلندتر بردارم ولی از شانس من و فرهنگ خوبمون٫ مردم شریف و محترممون هم جلوم سنگ

میندازن. منظورم اینکه نمیدونم چرا عادت دارن  سد معبر کنن٫ یعنی خانم با کالسکه بچه و دوست 

همراهشون کل پیاده رو را اشغال کردن یا آقایون در پیاده رو در حال معامله هستن یا با بچه محلها در 

حال گپ زدن و جالب اینجاست که اگه اعتراض کنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی و اگه اعتراض

نکنی و از خیابون بری یا ماشین بهت میزنه یا یه موتور سوار کیفتو میزنه.

امیدوارم که بدونیم چطور در شهر تردد کنیم.

 

سبز باشین     

+ نوشته شده در  جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 14:15  توسط ( 3پنج ) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیام وبلاگ


...................

سلام به همه شما عزیزان که قدم

رنجه کردین و به کلبه این حقیر

تشریف آوردین

...................

هر که خواهد بداند نزد خدا چه دارد

بنگرد خدا نزد وی چه دارد

نوشته های پیشین
تیر 1387
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آبان 1385
پیوندها
سمیرا جوجو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

3panj